عشق
عشق آمد و گفت حقیقت از درد میگذرد
من خندیدم؛ نفهمیدم
این خنده از درد میگذرد
گفتم جهان را با عقل میشود معنا نوشت
گفتی نه!
معنا فقط از نبود میگذرد
ما مثل برهانِ ناتمامِ فیلسوفها
در نیمهراه ریختیم
وقتی یقین از تردید میگذرد
تو زیباییِ یک پرسشِ بیپاسخ بودی
که هر چه فکرش کردم دیدم
پاسخ از فکر میگذرد
عشق نه نجات است نه سقوط
عشق فهمِ لحظهایست که آدم
از خودش میگذرد
و من هنوز در این جهانِ منطقی
دنبالِ دلی میگردم که بفهمد بعضی حقیقتها فقط با سوختن به دست میگذرد
اگر دوباره شروع کنم
باز هم تو را انتخاب میکنم
حتی اگر بدانم
این راه
باز
از درد میگذرد
F
عشق