سرمای وجود
عاشق شدم در شهر غم .... غم زد به سر تا پای من .... تنها شدم در این میان .... دستم بگیر ای همزبان .... رفتم به دیدار خدا .... حرفی نزد ان بی وفا .....گفتم در این دنیای دور ... درد دلم با سنگ و گور ... در خود صدای یک شب اام .. عاشق منم ،جان در تنم ... لیکن از ان روزی که رفت ..سرد است از پا تا سرمA
سرمای وجود