و حالا شاید کمی آرامتر باشم؛ اما آرامشیست شبیه مهِ صبحگاهی، نیمهشفاف، نیمهگریزان، درست همان لحظهای که فکر میکنی نشسته، از لای انگشتهایت سر میخورد و میگریزد.
ذهنم هنوز آشفتهبازاریست برپا؛ هیاهویی که انگار هزار صدای درهم، روی شانههایم آوار میشوند و چیزی درونم مدام میپرسد: «شاید چیزی را میجویی که هرگز گم نشده؟»
گاهی با خودم فکر میکنم شاید من، تمام جانم را برای پیدا کردن کسی دویدهام
که هیچوقت وجود نداشت.
یک سایه، یک خیال، یک ردِ قدم روی شنِ خیسی که با اولین موج پاک میشود
اما من هنوز همان ردِ محو را جستوجو میکنم و بعد، درست وسط همین آشوب،
حسی هست مثل پریدن با تنی زخمی
در یک حوض آبلیمو!
سوزی که هم درد است،
هم نوعی بیداریِ ناگهانی.
میخواهم این خلأ لجوجِ نبودنت را
از نوشتههایم بیرون کنم،
اما انگار خودم را فریب میدهم.
قلمم میلرزد، صفحات دفترم ورق میخورند
و هر سطر تازه، بهانهای میشود برای دوباره صدا زدنت.
انگار این برگها،
این خودکار،
این خطهای بیقرار،
چیزهایی فهمیدهاند که من هنوز جرأت اعترافش را ندارم؛ فهمیدهاند که نبودنت
چطور آرام و بیصدا، در میان تمام جملههایم لانه کرده است؛ چطور معنای بعضی واژهها را تغییر میدهد؛ چطور حتا وقتی سکوت میکنم، باز هم حضورش را به رخ میکشد.
Z