A

✨آدمی از خواستن کمتر شود🌹

✨آدمی از خواستن کمتر شود🌹

هر چه را خواهی مدام از دیگران

ضعف آن را از درون خود بدان

آدمی از خواستن کمتر شود

پس مشو بازیچه ی این جزر و مد

گر که خواهی دائما تاییدشان

چون خود از خود نیستی راضی بدان

هر چه را از خلق می جویی ببین

از طلب کمتر بیابی در زمین

خود چو کم بینی برون کمتر شود

چرخه ی جهلِ بدون مرز و حد

تو چنان موجی، و دریا دیگران

کیفیت باشد یکی در هر دوشان

آنچه در این نیست در آن هم مجو

دائما کمتر شود از جستجو

موج دریا گر ندارد خود نمک

هست دریا بی‌نمک بدون شک

آنچه خواهی دم به دم از این و آن

قرض تو گردد ، کند افزون زیان

آنچه آید با طلب از دیگران

رایگانش هم زیان است و گران

این جهان را آیینه از خود بدان

تو ببینی بازتاب خود در آن

آنچه می‌خواهی تو دائم از جهان

باید از خود ابتدا گردد عیان

تا تو آن را هی دریغ از خود کنی

دوستی کو تا تو با خود دشمنی

گر که ملتها دهند آن را به تو

تو به تنهایی کنی آن را وِتو

آنچه را بر خود نمیداری روا

گر ببارد همچو باران از هوا

بر در این خانه تا دربان تویی

بهر زندان تا که زندانبان تویی

گرد خانه گر که مردم پُر شود

کِی یکی بی اذن تو از در رود

پس چه خواهی آنچه از خود رانده ای

چیست فرمان تا که خود فرمانده ای

دیگران همچون که سرباز تو اند

ناخوداگاهی تو، چون راز تو اند

گر ز خود گردی همی آگاه تر

محو گردد این جهان و بی اثر

نه ز تو ماند نشان نه از جهان

هیچ گردی و همه ، خود همزمان

آنچه گیری قرض تو افزون کند

چون نداری ، پس مخواه از هر احد

ور بیابی افتد آن از چشم تو

می شود علت به ترس و خشم تو

میشود عادی و بر گردن وبال

تا که آمد، بُرد از تو شور و حال

او به دنبالت ، تو از آن در فرار

خواهشت گشته دلیل اضطرار

آنچه خود دادی ز مردم کن طلب

گر رطب خوردی مکن منع از رطب

کی بدیدی در جهان گردد گدا

از گدایی کردن خود پادشاه

چون گدایی در صفت گردد پدید

گردد آن با خواست از خود، ناپدید

پس گدایی را نباشد مرز و حد

صد جهان چاه گدا کی پر کند

آنچه میآید درون من پدید

میتوان در مردم و دنیا بدید

خود بُود نام دگر بر دیگران

چون به خود دادم، دهندم مردمان

این بود قانون عشق اندر جهان

مشت همان خروار و خود هم دیگران

دیگران را سایه ای از خود ببین

تو بلوک و دیگران دیوار چین

در کمیت بیش و کیفیت یکیست

جای مردم تو به پشت خود بایست

آنچه میداری طلب از خود بدار

خواهش و خواهنده را بر هم گذار

خواهش و خواهنده هر دو یکسرند

علت و معلول از یکدیگرند

این یکی گرداند آن را آشکار

آن چو آمد میکند این را هزار

چون ز خود، خواهی به خود محرم شوی

این خدا گویی به راز معنوی

دیگران و خود چو پرگاری ببین

چون محیطند و تو پای آهنین

آن محیط از تو بیامد خود پدید

راست خطی را مداوم کج کشید

اینچنین از کج بگردد کار راست

خواستن دردست و بخشیدن دواست

گر که تو بخشنده ای بر خود ببخش

هر کجا رستم بُود آنجاست رخش

دل ز ترس حرف مردم بد مدار

تا ببینی خویش چون آید به کار

گر رود مرکز به دنبال محیط

گم شود خود هم محیطش ناپدید

چون جهان فکر است و مردم بازتاب

خالق آن ذهن تو باشد چو خواب

تو به رویا هم ببینی خلق خویش

تو چو صورت باشی و مردم چو ریش

خود همان خلقند و مردم نام آن

خلق عالَم روی خود ، نامی جهان

این جهان تصویر شد بر پرده ای

پرده خود باشد، که تو گم کرده ای

چون به خود لایق بدیدی سود و زر

مردمان هم می دهندت بیشتر

ور نداری بهر خود ارزش بدان

عالمی بی ارزش است و پر زیان

چون درون آینه تصویر خود

تو همان آزادی و زنجیر خود

آنچه را بر خود دهی افزون شود

آینه کی پُرسد از تو خوب و بد

تو خودت را بر جهان افکنده ای

ور نه کو درد و کجا درمانده ای

جز تو بر خود ، از که ظلمی دیده ای

هر چه دادی را به خود بخشیده ای

مابقی را تو خودت ناگفته خوان

گم شود معنا درون واژگان

جمله ها همچون اشارت گیرشان

هر کسی از خود دهد معنی به آن

من نوشتم تو میان خط بخوان

معنی از خود میشود تنها عیان

تا که در سطح تو گردد خود رسا

چون بیابی پای خود افتد عصا

Ariamehr🌹