با چشمای بسته
می توان نمود
حس
می توان نمود
نگاه
میتوان نمود
درد
می توان نمود
عمر
زمان را می توان نمود
گم یا پایان
و تو چه آهسته لبخندی
که در خوابت
آرزویم است
دنیا جای زیبایی با دیوار محکم
احساسات در پشت نیست
من دیدم و دیدم
با چشمانم
آنجایی را که کودکی
اسکناسی را گره کرده
پشت دیوار تجمل
مرده در خواب
و پیرمردی گاری در دست
کمرش شکسته بود
و افتاده در سبزه خیال تو
در پارک مهربانی