ه

با چشمای بسته می توان نمود حس می توان نمود نگاه میتوان نمود درد می توان…

با چشمای بسته

می توان نمود

حس

می توان نمود

نگاه

میتوان نمود

درد

می توان نمود

عمر

زمان را می توان نمود

گم یا پایان

و تو چه آهسته لبخندی

که در خوابت

آرزویم است

دنیا جای زیبایی با دیوار محکم

احساسات در پشت نیست

من دیدم و دیدم

با چشمانم

آنجایی را که کودکی

اسکناسی را گره کرده

پشت دیوار تجمل

مرده در خواب

و پیرمردی گاری در دست

کمرش شکسته بود

و افتاده در سبزه خیال تو

در پارک مهربانی