با دست های برهنه و گوشت و پوست کنده اش، قله ی کوه را اشاره ای کرد و صدای بم زده اش را به زورِ نفس کشیدن ، به گوش هایم می رساند
غروب بود و آسمان رو به تاریکی و چشم ها وحشت زده در انتظار هیولایی بی بدیل، که ساخته شده از اسکلت انسانی و غرورِ جنون بود؛ و حالا همه ی حضار در پای کوه ایستاده بودیم و ای کاش ساعت ها انقدر سریع نبودند
تاریخ را از زبان عجوزه ای می شنیدم که میگفت:« زنی را به سلاخی گرفتند که بی گناه دامنش را ناپاک و دلش را خون کردند. روایات میگویند که زن شب اول قبرش را طاقت ماندن نداشته و صبح روز بعد قبر را خالی یافته اند
عجوزه ی خرافاتی دیوانه، اکنون راست میگفت! به موازات نگاه های حیرانمان، سایه ای با موهای آشفته را تماشا کردیم که گویا همان مهرا بود.
مهرای بیچاره
چه زیبا بود
چه چشم های آسمانی و چه جسم بی نقصی داشت
چه ابهت و چه وقاری داشت
اما اکنون چه عزراییلی شده بود برای این جان های بی لیاقت
ما آماده مرگیم مهرا
آری .. مادرم راست میگفت
زنان زیبا همیشه قربانی اند و جرمشان عطوفتشان است
..