S

با دستهای بسته خوابهای اشکالی را میبینم که شکسته روی هم زخم…

با دستهای بسته
خوابهای اشکالی را میبینم
که شکسته روی هم
زخم برداشتند.

میپرسم:
«زخمها،
اصل شما چگونه است؟»

زخمها درون گلو
آدمی را مجروح میکنند،
و روی گلو
زخمِ بازی است
که انسانها دَمَر رویش میخوابند.

آدمها...
آدمها...
راه رسیدن به صدایشان خاموش است.

صدایی دارم،
اما درون شکم متوقف میشود.

و گریستنهای آدمی،
روزی زمین شکسته میشود
و زخم انسانی را به زمین میدهد.

گریستهام،
و صدایم از پیامبرانی
که بعدِ تاریخ مفقود شدند،
پُر است.

تاریخ من،
زنانیست
با لبخندی که درونشان بود
و روی صورتشان
گریسته میشد.

زنان من
بارها از خطر کردن نمیترسیدند،
تضادِ آسمان را میدیدند
و از زمین دل میکندند.

بارها خداحافظی میکنی
و دلت میگیرد که
«انسان» باشی.

دلت میگیرد که
نوع تازهای از انسانها
گریستنهایشان را درون گلو میریزند،
و تو در گلو
حفر میشوی.

صدایت را میشنیدم،
و با خود میگفتم:
با صدای وهمِ کودکیام
چه فرقی داری؟

هنوز،
آینهها شکسته هستند
و تو میدانی
رازِ آنها درونشان است.

اینکه
انعکاس،
با خطهای بخیهی کسیست
که روزی
کسی را دوست داشته
و به شکمش آویخته رفتنش را.

و خط بخیهی کسی
که نیمی از صورتش را
ردِ آتش خورده،

به دستِ کسی میافتد
که زنی سالها قبل از دوست داشتنش،
روی زمین میرقصیده.

حالا تو با آینهها مهربانی،
چرا که چهرههایت را دست نمیزنند
و همانقدر تاریک هستی.

نور را از دستانت نمیگیرد.

تو بارها
به خانهای که درونش را خالی کردی،
میروی —
چرا؟
چرا؟

هنوز جنینهایی که رهایشان کردی
و سقفشان بودی،
به دیوارهی شکمت میچسبانی.

چرا به اندامت فرمان میدهی:
«زن باش» —
و بدون باکرگی،
زنی هستی
با دستانِ پوسیدهشدهای
که روی زمین خراش میدهد،
هلهله میکند،
پا میکوبی،
و زنی در تو
میخواهد آخرین کسی باشد
که مرده،
میمیرد
"صبا"
---