بگذر اگر چه خونِ جگر شد نصیبِ من
ای آشنا، مگوی که آسان بود چمن
رفتی و بعدِ رفتنِ تو باغ خواستم
اما بهجایِ گل، همهجا رویید پاکسمن
هر شب به یادِ رویِ تو افروختم چراغ
باشد که بازتابِ دلم تابد به هر وطن
گفتم مرو که جانِ مرا میبَری به باد
گفتی قضاست، کارِ قضا را چه میتوان؟
امّا هنوز گوشِ دلم منتظر بماند
تا بشنود زِ کویِ تو یک بار هم سخن
E