K

بگو ای عشق، گر عاشقی چرا گرفتی غمباد که ریال تو، دلارِ او شد، هوش از سرت…

بگو ای عشق، گر عاشقی چرا گرفتی غمباد
که ریال تو، دلارِ او شد، هوش از سرت پراند
رقیب تو، نه آدم بود، بل آن گرانی که بر بازار عشق افتاد
که تب را به خنجر می‌کشد، دوری و غربت داد.

جگر سوختهٔ من، به لبش شعر می سرود شکر خوان
ناز می‌کرد و می‌گفت: "ِ عشق من، چرا شدی نالان؟"
گفتم: "عشقت بی‌ارزش شد، در این بازارِ فریب
نانم کپک گرفت، شد مرغ و گوشت و برنج در چشمم غریب

نه آن سرطان است که دل عاشق می کشد
که ز جیبِ خالی، پیش دکتر می ماند
خرج عشق خیال ز سر می برد
عاشق بدبخت مالیخولیا بگیرد، عقل دل ز سر می پرد

عشقم ! بشنو این نکته از من، وای بر روزی
که عشق را هم در ترازو، به دلار می‌فروشند!
پول، رقیبِ مهربانی شد، ای دورانِ عجب
که نانِ آدمی، از عشقِ آدمی، شد ارزان‌تر