به دنبال خدا
شبی در اوج تنهایی به دنبال خدا رفتمپی او من نمیدانم دقیقاً تا کجا رفتم
به مسجد رفتم و دیر و کلیساها و معبد
به هر میخانه و بتخانه دنبال ردا رفتم
به دشت و کوه و جنگلها زدم سر
بیابانها بپیمودم پی یک مقتدا رفتم
ولیکن هرچه میگشتم از او کمتر اثر بود
گهی هم با خودم میگفتم این ره اشتباه رفتم
به سوی خود به چشم دل ندیدم لحظهای را
میان اجنبیها من پی یک آشنا رفتم
پ اویم ولی گم کردهام خود را
نگاهم سوی خورشید و پی شمس و زها رفتم
چنان بیگانه با خود گشتهایم افسوس افسوس
نگاهش بر من اما من پی ذکر و دعا رفتم
حضورش در وجودم بود و من غافل
به دنبالش به مکه و مدینه و منا رفتم
زمین و آسمانها را گشتهام من از پی او
کنون میفهمم از اول که این ره را خطا رفتم
وجودش همچو نوری میدرخشد در همه جا
من غافل به دنبالش ندانستم کجا رفتم
شفای دردم اینجا بود و من اما
(همایون) از پی یک نسخه دوا رفتم
شعر از همایون پارسا زمستان ۴۰۴