بلبل چو گلی دید
بلبل ز زیباییِ گل، خجل شده در باغِ بیکلام
شمع شبِ فراق، داغِ عشق بر دل دارد آرام
ساقی بیا که ساغرِ مهتاب در این بزمِ شوق
رقصِ ستارههاست بر گیسویِ شب، هنگامِ مدام
از شرم، لعلِ لبهاش گل نیست رازِ دلگشا
پروانه میکشد نفس تا جان دهد به بوسهها
دل تنگِ غربتِ هجر و دلهرهیِ انتظار
چشمِ تو تنها تکیهگاهِ خستهیِ ما
ای صورتِ زیبا، تو آیینهیِ صفایِ عشقی
نازِ تو شکرریزِ لحظههایِ دلنشینی
نگاهِ خیرهام ز چشمِ تو برنمیگردد
تا در رهَت، جهانِ غربت شود روشنایی
ای آرزویِ دیدار! بگو که تا به کی؟
میخواهمت چو شمع، سویِ نورِ تو پریدهروح
تا در ازل، فدایِ نگاهِ تو شود نفس
با یکدلِ بهانهگیر، یکجانِ بیقرار...
K