R

bozorg

bozorg
بزرگ شدم یه جایی که لبخند ارزون نبود
هرکی یه زخمی داشت وسر مشتاش کبود
تو محله ای که رویا یه شوخی زشت بود
یادگرفتم بشم گرگ چون سگدوهاکافی نبود
رفقا یکی یکی رفتند و این منم که وایسادم
نه اینکه ناتو باشنا ، نه دیگه راهی نبود
از دل تاریکی ها پرکشیدم سمت نور
سرتا پاهام زخمی بود اماقلبم صبور
یه پسر از پایین شهر که نگاهش به قله ست
تو سکوتش حرف داره هر نگاهش یه جملس
با اینکه مسیرا سخته بازم ادامه میده
چون ته خط واسه اون تازه شروع تازست
نه شرط بسته بود و نه منتظر پاداش
الآنم تو اسمونا میپره بازه بالاش
bozorg