ح

برخیزم و عزمِ بادهٔ ناب کنم رنگِ رُخِ خویش همچو عناب کنم این عقلِ فضول‌پیشه را…

برخیزم و عزمِ بادهٔ ناب کنم
رنگِ رُخِ خویش همچو عناب کنم

این عقلِ فضول‌پیشه را مشتی می
بر روی زنم چنان‌که در خواب کنم

خاموش ز غوغای سرابِ پوچی باشم
افسون‌زده دل به جامِ سیماب کنم

گر شیخ ز من حدیثِ تقوا شنود
خندم به رُخش، نقاب بر آب کنم

زاهد چو مرا به توبه دعوت میکرد
بر خرقهٔ او شرابِ کمیاب کنم

با هر که زند دم از حدودِ خردم
حکمش به نگاهِ تلخِ نایاب کنم

از عقل و فریب و خرقه‌پوشی گذرم
تا رقص‌کنان گذر به گرداب کنم