A

باورم کویری خشکیده است

باورم کویری خشکیده است

باورم کویری خشکیده است،

تَرَکی عمیق،

در وسعتِ رنج.

آفتابی سوزان،

بر ذهنِ خسته ام می تابد،

ببار باران،

بر این عطشِ بی پایان،

بر این خاکِ ترک خورده،

که جوانه ای در آن نمی روید.

ببار باران با صدای شُرشرُ

بشوی آلودگیِ این سکوتِ سنگین را،

که جز صدایِ نفس هایِ بریده،

چیزی نمی آید به گوش

ببار باران،امید ببار،

سبز شو در دلِ ناامید،

جوانه بزن در باورِ پژمرده،

نوری شو در تاریکیِ مطلق.

دست هایم رو به آسمان،

چشمانم تر،

منتظرِ معجزه ای.

آه..از دست زمون...

روح و روانم آزرده است،

زخمی عمیق،

بر جانم نشسته.

زمانه می چرخد و می چرخد،

و من،

در این گردابِ درد،

به گِل نشسته ام.

ببار باران،

بشوی این غبارِ غم را،

این سنگینیِ بی دلیل را،

این حسِ تلخِ شکست را.

امید ببار،

تا دوباره برخیزم،

تا دوباره بجوشم،

تا دوباره زندگی کنم.

که من آزرده از زمونه

کویری خشکیده ام،

منتظرِ باران،

تشنه ی امید،

ببار

شعر؛علی محرابی