بی آشیانه
تقدیم به تمامی مهاجرین عزیزی که درد غربت بزرگترین و سختترین دردشان استخزان گشته دل ما در بهاران
چو گنجشکی که مانده زیر باران
چو یک پروانه بشکسته بالم
منم آوارهای از ملک افغان
ندارم میل گلزار و چمن را
نه آبی خواهم از این چشمه ساران
دلم پر درد از این آوارگیها
گهی ترکیه گاهی مرز ایران
پدر پیر است و مادر هم مریض است
وطن هم غرق در خون جوانان
زنا چاری روانم سوی غربت
گهی در مرز مشکل گه سراوان
ندیدم خیر از این عمرم خدایا
دلم از غصه شد لبریز یاران
به جای مدرسه و مکتب اکنون
شده جای من اردوگاه و زندان
شده نقش بر آب هر آرزویم
به دنبال فقط یک لقمه نان
بهار عمر من زرد و خزان شد
قد سروم شکست از درد هجران
هزاران بغض مانده در گلویم
ندارم اشکی اما دیده گریان
من و تو چون کفه بر روی آبیم
از این هجرت پشیمانم پشیمان
همایون شد غریبی زخم ناسور دل ما
وطنمیدانتاخت وتازدزدان
همایون پارسا بهار ۴۰۴ تهران