H

بازی دنیا

بازی دنیا

من خسته از این بازی دنیا شده‌ام
با درد و غم‌های زمانه گرچه تنها شده‌ام
من دردی نگفته گشته این دل
با هزاران درد لبریز غم‌ها شده‌ام
در سکوتم بی‌گمان هر لحظه فریادی زنم
در تب تنهاییم این گونه احیا شده‌ام
بشکند آهسته در نبض زمان خاطره‌ها
خسته از این خاطرات و این غزل‌ها شده‌ام
با طلوع هر ستاره صد ستاره داشتم
این چنین محتاج نوری بهر شب‌ها شده‌ام
ساده دل افتاد هر لحظه به دامی
رفتنش را دیدم و اینگونه رسوا شده‌ام
لحظه‌ای تاخیر در ابراز درد
خنده بگرفت از من و محتاج لب‌ها شده‌ام
ای همایون دل بدون غم نباشد در جهان
با دل بی‌غم یقیناً غرق غم‌ها شده‌ام

همایون پارسا بهار ۴۰۱ غزنی