E

چه چشم ها که نگریستند چه قصه ها که گفته نشد چه عشق هایی که بی فرجام ماند چه…

چه چشم ها که نگریستند
چه قصه ها که گفته نشد
چه عشق هایی که بی فرجام ماند
چه دست هایی که لمس نشد
چه اسمانی که بدون پرنده ماند
چه ابر هایی که نباریدند
چه خانه هایی که ویران ماند
چه جویبار هایی که بدون ماهی ماند
چه خاکی که رنگ باران را ندید
چه چشم هایی که دیگر نای اشک نداشتند
چه چکاوک هایی که نغمه سر ندادند
چه اقیانوسی که بی کشتی ماند
چه گل هایی که زیر پا له شد
چه کوهایی که ریختند
چه کتاب هایی که باز نشده پوسیدند
چه تنی که بدون سر ماند
چه جنگلی که سوخت
چه عشقی که مرد
چه چشم هایی
چه چشم هایی که زود بسته شدند
چه دنیایی که خاکستری است
چه مادری که تنهای تنهای تنهاست
چه پدری که در راه نان جان داد
زندگی را میبینی؟
انجاست گوشه ای تاریک میان سایه ها کمین کرده
این که میبینی سراب من است
من خیلی وقت پیش خاکستر شدم
چیزی از من نمانده برای تو
خاکسترم را به دست های خاک بسپار
خاکسترم را گوشه اتاق نگذار
بگذار با در طراوت خاک و نفس گل ها جاری شوم
این بار شاید واقعی تر زندگی کردم.
#درد#غمگین#درباره زندگی#تنهایی#تاریکی