H

چرا با خود دو رنگیم

چرا با خود دو رنگیم

چرا ما با خودمان هم دو رنگیم
تو گویی زاده‌ای از چوب و سنگیم
چرا دل شد برایت لحظه‌ای تنگ
چرا گاهی شود چون تکه‌ای سنگ
چرا گاهی چو دشمن می‌شویم
بلای جان تهمتن می‌شویم
چرا همرنگ یک دنیای دیگر گشته‌ایم
چرا این گونه خود سرگشته‌ایم
چرا تیشه به پای خود زنیم
چرا دائم به خود هم دشمنیم
چرا اینگونه رنگ دل خزان است
همیشه کارمان آه و فغان است
چرا شد مهربانی‌ها دروغین
چرا شد این خوش و بش‌ها نمادین
چرا بیگانه گشته خنده با لب
چرا تکرار دلتنگیست هر شب
چرا از زندگی مادر فراریم
چرا اینگونه بی‌ رغبت به یاریم
چرا هر کس کس و کار خودش شد
و آخر فکرش آزار خودش شد
چرا از یادمان شرط ادب رفت
چرا رحم و مروت‌ها غضب گشت
چرا اینگونه بی‌صبر و قراریم
از این زندان دنیا در فراریم
چرا معلول و علت هر دو درد است
چرا کانون گرم خانه سرد است
چرا عرف رفاقت‌ها شکسته
صداقت دوره از این دارو دسته
چرا بیگانه‌ایم از هرکه با خود
تمام آن صمیمیت کجا شد
چرا دل را غبار غم گرفته
چرا میل دیار از هم گسسته
چراغم را به خوبی میزبانیم
به صاحبخانه اما بدگمانیم
چرا وجدان دکانش مهروموم است
غذای روح انسان‌ها زقوم است
سراغی از خدا دیگر نگیریم
چنین در دام شیطان ما اسیریم
خدا بر ما ز مادر مهربان‌تر
به فکر ما و تو بوده چو مادر
یقین کن تو به ذات کبریا‌یی
دلت با یاد او گردد خدایی


همایون پارسا تابستان ۴۰۲