E

دل از غمت به هر نفس، غمی دگر گذر کند شب است و یاد روی تو، مرا زِ خویش بَر…

دل از غمت به هر نفس، غمی دگر گذر کند

شب است و یاد روی تو، مرا زِ خویش بَر کند

تو رفـتی و پس از تــو هم، جهان به رنگِ دیگر است

که مرگِ عشق آمد و دلِ مرا سـپـر کند

چراغِ عمر من بُوَد، زِ هجرِ تو به نیمه راه

نمی‌رسد که شعله‌اش، شبی دگر سحر کند

بگو کجاست ردِّ پا، کجـا طـلوعِ چشمِ تو؟

که هر غروب بی‌تو باز، مرا به گریه‌تر کند

اگرچه مرگ می‌رسد، ولی جدایی از تو سخت

که مرگ یک‌دم است و عشق، هزار بار بَر کند