S

دلتنگی

دلتنگی
شبِ ساحل، ماه مثل یک سکه‌ی نقره‌ای روی آب افتاده
موج‌ها می‌آیند، آن را لمس می‌کنند و عقب می‌روند
انگار می‌ترسند بیدارش کنند

من اینجا نشسته‌ام، پاها در شن‌های خیس
هر موج که می‌رسد، اسم تو را زمزمه می‌کند
و وقتی برمی‌گردد، دلتنگی‌ام را عمیق‌تر می‌برد

ماه امشب خیلی بزرگ است
انگار آمده تا جای خالی تو را پر کند
اما فقط سایه‌ام را بلندتر می‌کند روی شن‌ها
سایه‌ای که دستش را دراز کرده، ولی به هیچ‌کس نمی‌رسد

دریا بی‌صدا حرف می‌زند
می‌گوید: او که رفت، با خودش همه‌ی ستاره‌ها را برد
حالا فقط من مانده‌ام و این ماهِ تنها
که هر شب برای تو گریه می‌کند، قطره‌قطره روی موج‌ها

کاش می‌شد یک موج را نگه دارم
در مشتم بفشارم تا تو از دلش بیرون بیایی
اما موج‌ها خیانتکارند
می‌آیند، نوازش می‌کنند و می‌روند

شبِ ساحل طولانی‌ست
و دلتنگی‌ام مثل جزر و مد
هر بار که ماه بالاتر می‌رود، بیشتر می‌شود
تا صبح که خورشید بیاید
و باز هم تو نباشی
دلتنگی