K

در دل شب‌های پُرغبار و سرد نقش عشق است آنچه می‌ماند جاوید چشم اگر دریا کنی و…

در دل شب‌های پُرغبار و سرد
نقش عشق است آنچه می‌ماند جاوید
چشم اگر دریا کنی و ژرف نگری
در دل تاریک‌ترین لحظه ٔهستی
نور ماهی‌های کوچک چشمک می‌زند
روشن از عشق است این صدف‌های غمگین

موج اگر چه می‌کشد آواره به صخره
باز می‌آید به ساحل آرام و خاموش
با خود از اعماق می‌آورد درّی ناب
که ز شب‌های دراز پیداست تابان
آه اگر موتور خاموش عشق ما
با همین نور کوچک روشن شود باز
چه شکوهی دارد این دنیای خاکی
وقتی از عشق آید آبادانی‌اش!

تا نفس هست و ضربان قلب تند است
امید آن نور کوچک پاینده است
بس که ظلمت می‌کشد بر گوشه ٔدل
باز می‌بینم در آنجا چشمکی روشن
این همان گنج نهان دریای جان است
این همان عشق است جاویدان و پنهان