........درماندردم
هر که با تو آشنا شد دیگر او درمان نخواهدجز به دیدار رخ تو لطفی از یاران نخواهد
آشنای لحظههای انتظارت میشود
شوق دیدار تو هرگز وعده و پیمان نخواهد
آرزوی خلق عالم دیدن روی تو باشد
عالمی در جستجویت رعیت و سلطان نخواهد
میشوم آواره و مجنون به صحرا در پی تو
غیر دیدار تو هرگز دل سر و سامان نخواهد
سجدگاهم سوی توست ای قبله دلدادگی
با تو میدانم زلیخا یوسف کنعان نخواهد
هر کسی که شد اسیر زلف پر پیچ و خمت
بیگمان آزادی خود را از این زندان نخواهد
آنکه دارد ناخدایی چون تو لایق
دراقیانوس دل نوح کشتیبان نخواهد
برفت عمر و جوانی و هر آنچه حاصلش بود
وصالت را بدون این غم و هجران نخواهد
به شوق دیدنت جانا چه شیرین میشود درد
به جز نیم نگاهت نسخه از لقمان نخواهد
این سزای غفلتم که بر درت دیر آمدم
به جز سودای عشقت خنجری بران نخواهد
همایون )خاک راهش سرمه چشمان خود کن)
فاش گویم آشنایش از کسی فرمان نخواهد
همایون پارسا پاییز ۱۴۰۴