A

درقلب من جزعشق خودچیزی دگرهرگز نمی‌یابی اقبال بد بنگر که در دستان من بی‌ حد تو…

درقلب من جزعشق خودچیزی دگرهرگز نمی‌یابی
اقبال بد بنگر که در دستان من بی‌ حد تو نایابی

دنیای من آنست که در قلبم درون سینه‌ام دارم
تنها تو تصویر دلارا و ماندگارِساکن در این قابی

درهرمسیری میروم تادوردست مه‌چهرهءزیبای توبینم
امادریغا‌که‌دراطرافم‌تورویایی‌ودرآن دوردست‌همچون‌سرابی

دلتنگم و زینرو تو را در خواب شیرین سحرگاهم ببینم
اماچه بایدکردبرای‌عشق‌چون‌فرهادمن‌،شیرینِ در خوابی

من در خیال و خواب و رویا همراه تو بسیار خوشبختم
بیدار میگردم دوباره روز را سر میکنم با بغض و بی تابی

الف_نادری