K

دست‌هایم لرزان است... چقدر سرد است این پنجه‌های بی‌پناه... قلم از بین انگشتان…

دست‌هایم لرزان است...

چقدر سرد است این پنجه‌های بی‌پناه...

قلم از بین انگشتان لرزانم می‌لغزد و می‌افتد...

گویی خاطرات تلخ،سنگینی کرده‌اند بر وجودم...

خودم را در آن پیچ تاریک خیابان می‌بینم...

خیابان‌هایی که با تنِ بی‌جانم آشنا بودند...

آن روز که زمین مرا به آغوش کشید...

و سنگ‌فرش سرد،گونه‌هایم را بوسید...

هیچکس...

هیچکس نیامد...

جز تو...

تو...

ای هم‌راه غریب ِمن...

که خودت نیز آواره‌ی این شب‌های بی‌ماه بودی...

تو آمدی...

خم شدی...

و دستان گرمت را دور انگشتان یخ‌زده‌ام حلقه کردی...

آه...

چه گرم بود آن لمس...

گویی خورشیدی در عمق تاریکی شکفته بود...

اما هنوز...

هنوز زخم کهنه در سینه‌ام می‌تپد...

آن عشق سوخته...

آن رویای تب‌دار...

هنوز شعله می‌زند در رگ‌هایم...

و می‌سوزاند...

امشب...

در هذیان بیداری...

خواب دیدم...

خوابِ سبز رهایی...

تو را دیدم...

ای شاهدختِ آواره‌ی من...

در آن رویا...

ستاره‌ها همه پیش پایت خم شدند...

ماه تاجش را بر پیشانی‌ات نهاد...

و خورشید...

خورشید پرتوهای زرینش را چون ردای شاهانه بر دوشت افکند...

تو آمدی...

و با نفس‌هایت تمام پنجره‌های بسته‌ی وجودم را گشودی...

آمدی...

و با نوک انگشتانت...

تمام زخم‌های کهنه را به گل‌هایی از نور بدل کردی...

حالا...

با همین دست‌های لرزان...

که دیگر تنها نیست...

بر صفحه‌ی سپید...

کلمه می‌نویسم...

کلمه‌هایی که بوی تو می‌دهند...

بوی زندگی...

و می‌نویسی گاهی نجات‌بخش ِزندگی...

خود،نجات یافته‌ای دیگر است...

و زیباترین شعرها...

در سکوتِ دو دستِ بهم‌رسیده متولد می‌شود.»