K

داستان جفری اپستین از زبان عبید زاکانی

داستان جفری اپستین از زبان عبید زاکانی
حکایتی شنیدم از روزگار
از جزیره‌ای دور در میانِ بحار
مردی ز یهود، اپستین نامش
صاحب آبرو، پر پول بود حسابش
ظاهرش تاجری به کلّی محترم
باطنش اما چو گرگِ در پوستین غنم
چون زمانه شد پول دوست، ز شرم تهی
مهمانانِ بزرگ آمدند به پیش وی
هر که در شهر، وزیر و ثروتمند و اُمیر
در خلوت اما گنه‌کار وِ به اخلاق شریر
دخترانِ جوون، به وعدهٔ نان و نام
می‌کشیدند به آن قصر، اهل هنر

چون گوسفند بی‌گناه و بی‌کمک و یار
می‌انداختندشان در انجمنِ گرگ‌وار
می‌فروختندشان چون کالایِ بازار
زمانی برایِ عیش و زمانی تجارت

قضیه بالا گرفت، فریادی زدند
به نامِ تمدّن و به قانون بستند بند
در سلولی امن اندر زندانش کردند
ولی در بند هم دست از گناه نکَند

شبی شرابش دادند به زندان بان
صبح دیدندش آویخته از طنابِ جان
گفتند خودکشی کرده! قضیه شد تمام
زیرِ میلهٔ آهن، با این همه نگهبان؟!

لیستِ مهمانان گم شد در آبِ فراموشی
هر که در نامه بود، امروز شده فرهیخته
یکی بر مسندِ قدرت، دگر بر کرسیِ خطابه
به دانشگه، اخلاق می‌آموزد به همه
حکایتِ ما را بشنو، عبرت بگیر
رسمِ روزگارِ ما شد این، ای اسیر
گناهِ توانگران به سکه می‌شود پاک
دزدِ ناموس اگر شد اَمرش عالی‌مقام

عبید اگر زنده بودی در این عهدِ ننگ
قلم می‌شد بر این مردمِ بی‌رنگ و ننگ
که دین و قانون و اخلاق را هر دم
به نفعِ مقام و پول می‌کنند قَلَم!
و سپس به نامِ این و آن
می‌شود گناه‌شان "حُسنِ ختام"