A

دو ناخدا

دو ناخدا

روستایی بود در عهد قدیم

مردمی ساده درون آن مقیم

جز دو تن که دائما در اختلاف

این یکی میگفت و آن یک برخلاف

بحثشان هم روز و شب ادامه داشت

کی برای دیگران راحت گذاشت

آن یکی میگفت میباشد خدا

وین بُود برهان من بر ادعا

این دگر برعکس او دادی سخن

کو نباشد وین بود دلیل من

گفتگو بود آنچنان در بینشان

روستایی ها شدند عاجز از آن

عاقبت گفتند راهی تا از آن

بلکه حل شد اختلاف بینشان

تا نشینند دور هم به گفتگو

خود بریزند عقل و برهان ها به رو

وانگهی آن شد که بالا گفته شد

هر دو بنشستند و گفت هر یک ز خود

با خدا هرآنچه بودش عرضه کرد

خوش نشست آن گفته ها بر گوش مرد

بی خدا هم گفت استدلال خویش

دست مومن از شنیدن رفت به ریش

هر دو چون بگرفت صحبت بینشان

آن یکی این قانع کرد و این یک آن

شد نتیجه در نهایت اینچنین

این به دین آن برفت و آن به این

مرد منکر عاقبت شد با خدا

مومن پیشین خدا را کرد رها

هر دوشان قانع شدند از هم ولی

ماند باقی آن جدال اولی

لیکن اینبار آن یکی اصرار کرد

وین دگر برعکس او انکار کرد

باز هر دو روز و روزیشان ز نو

هر یکی در پی اثباتش بدو

باز هر کس سر حرف خویش بود

لیک روستایی جماعت را چه سود؟

عابدی کو خارج از هر دین شود

یا که فردی بی خدا مومن شود

ظاهرا گرچه خلاف هم روند

در درون چون زخم و مرهم، محرمند

درد و دارو گرچه بر ضد همند

زخم چون باشد بر آن مرهم نهند

هر دوشان شیر و خط یک سکه اند

رفتن و برگشتن از یک جاده اند

این یکی ترک است و آن یک ابتلا

هر دوشان گم کرده سوراخ دعا

...

Ari...🌹