دوستت دارم
گاهی “دوستت دارم” را آرام میگویم،
مثل برگی که از ترس باد نمیلرزد،
و تو نمیشنوی…
نه از بیحوصلگی، که از دوری افق.
میخواستم جهان را روی دوش رؤیایت بریزم،
آفتاب را برایت گرمتر کنم،
باران را نرمتر…
اما زمان، مثل بادی سرد از میانمان گذشت.
درخت من،
بلند بمان میان این رفتوآمدها،
که شاید روزی پرندهای از نامِ من
بر شاخهات آوازی تازه بخواند.
نویسنده: لمیا سلطانی
L