A

دیگران را امشب، مرا هر شب شبِ یَلداست درازنایِ شَبَم از ظاهِرِ آشفته‌اَم…

دیگران را امشب، مرا هر شب شبِ یَلداست
درازنایِ شَبَم از ظاهِرِ آشفته‌اَم پیداست

هر کی یَلدا جَشن گیرد و مَن ماتَم
می‌رَمد زِ عُرفِ خَلق، آن دِل که شیداست

میانِ مَن، جهان مُتفاوِتَر از جهانِ خَلق بُوود
کَس نَداند زِ این اَسرار، که مُعَمّاست

ساقی، امشب اندکی با مَن مُدارا کُن
بِدِه شَرابِ نابت، که دِل خُم‌خانهٔ غم‌هاست

بیا امشب براز دِلِ دیوانه‌اَم گوش کُن
که نَزدِ هُشیاران، گفتن عیب‌هاست

عِشق را از رَسمِ یوسُف باید آموخت
وگَرنه، مِصر را حُسنِ زُلیخا هاست

به زورِ زَر، قارونِ دوران بگردی یا سُلیمان
در آخِر، مَنزِلَت به زیرِ خَروارِ خاک‌هاست

شنوانَد هر شب بگوشِ خود، حیدری، این پَند
بَندهٔ عِشق و مَحبّت بودن، بِه ز عبادت‌هاست

حیدری دریغمند