K

دیوانه ای در محضر عاقل

دیوانه ای در محضر عاقل
من دل، همان آتشفشان بی‌قرارم
که در هوای نامِ یارم می سوزم
تو عقل، حسابگرِ سردی، به پاهایت نگر
که در حصار رقم و اندازه، می گدازی

تو از فراز بلندای منطق، جهان را می سنجی
من در گودال اندوه، با هر ذره خورشید می رقصم
تو هر گل را به بهایش می خری، در دفترت ثبت میکنی
من هر خار را به امید دیداری، تاج سر می کنم

تو پل می سازی از "چرا" و "چگونه" تا به آن سوی رود
من بی‌هوا در موج می پرم، غرقِ آوای آب می شوم
تو چراغی بی‌روح، بر فراز قله‌ای دور می افروزی
من خود شمعی ام که تا سپیده، در بادِ سحر می لرزم

دیوانه‌ام، آری! ولی در دیوانگی ام جهانی است
که از حسابهای تو، بی‌کران تر و صادق تر است
عاقل! تو جام را می بینی، من مستیِ درونش را
تو نقشه‌ی راه را داری، من عطرِ مقصد را