ح

فریاد خاموش

فریاد خاموش
در سرم غوغاست، فریادِ نهان و بی‌صدا
در میانِ جمعِ مدهوشان، منم تنها رها

آتشم در سینه می‌جوشد ز بیداریِ درد
بی‌پناه افتاده‌ام در موجِ وهمِ بی‌نوا

خواب می‌بیند جهان و من حقیقت را به دوش
رهگذر با چشمِ بسته، من ولی بیدارپا

بس که لب بستم، صدایم را غریبی‌ باد برد
حق اگر فریاد شد، آتش زدندش بی‌خطا

چشم را بستند بر فریادِ روشن در سکوت
دل سپردند آن‌چنان در خوابِ شیرینِ خطا

آینه فریاد می‌زد: "ای انسان! بیدار شو!"
لیک در آیینه هم، گم بود تصویرِ خدا

من ز سوگِ آگاهی خاموش ماندم در جنون
شعر من فریاد بود، افتاده در چاهِ صدا