"فرزند بی صدا"
من از همان کودکی،
کودکی که کنار دیوارهای نمزدهی خانه
قد میکشید و کسی قد کشیدنش را نمیدید،
یاد گرفتم
حرفهایی را که در گلویم میسوخت
ببلعم
و به جای فریاد،
با خودم آرام نجوا کنم که:
«بگذرد… یک روز بگذرد…»
اما هیچ روزی
هیچوقت نگذشت.
پدرم
آدمِ بدی نبود
فقط بلد نبود
ببیند بچهای را
که پشت چشمهایش
جهانی از نادیدهها و نفهمیدهها
گور میشود.
مادرم
تمام خستگیاش را
شبها لای چینِ پیشانیاش میگذاشت
اما هیچوقت نفهمید
پسرش
چقدر دلش میخواست
یکبار…
فقط یکبار
بیآنکه بپرسد «چی شده؟»
بغلش کند.
خواهر و برادرهایم؟
نه…
نه که بد باشند
نه که بیمحبت باشند
اما من همیشه
به جای اینکه یکی از آنها باشم
یک تماشاچیِ خسته بودم؛
تماشاچیِ خندههایشان
بگومگوهایشان
دوستیهایشان
و من
میان همهشان
به اندازهٔ یک نقطه
کوچک
و به اندازهٔ یک خانهٔ خالی
تنها.
تنهایی
در من جوانه زد
همان روزهایی که
کسی از لابهلای دفتر مشقم
نخواند که
این کودک
چطور حرفهایش را
قیچی میکند
تا کسی پیامهای غمخوردهٔ دلش را نبیند.
و من
به تدریج یاد گرفتم
جای «دوستت دارم»
جای «میترسم»
جای «خستهام»
جای «به من نگاه کن»
شعر بنویسم.
شعر…
تنها زبانِ آدمهایی که
کسی نمیپرسد
چرا اینقدر ساکتی؟
بزرگ شدم
بیآنکه کسی بفهمد
چقدر توی دلم
دلتنگی زخم زده است.
بزرگ شدم
با خاطراتی که هر بار مرورشان میکنم
انگار سنگریزههاییاند
که در استخرِ قلبم ریختهاند
و آبِ دلم
دیگر هیچوقت
صاف و شفاف نمیشود.
گاهی
شبها
وقتی جهان
از تپیدن باز میایستد
و چراغها
از خستگی خاموش میشوند
مینشینم
و با آن کودکِ تهِ وجودم
حرف میزنم.
کودکی که هنوز هم
نگاهش را از من میدزدد
و میپرسد:
«ما چرا هیچوقت
به کسی نگفتیم
چه میخواهیم؟»
و من
اشکهایم را
در تاریکی قایم میکنم
و میگویم:
«چون هیچکس
هیچوقت
حوصلهٔ شنیدن نداشت پسرم…»
اما
در دلِ تمام این زخمها
یک نورِ کمرنگ
یک امیدِ کمجان
یک ستارهٔ خسته
هنوز میدرخشد:
اینکه روزی
شعرهایم
کسی را پیدا کند
که بفهمد
تمام این خطوط
تمام این کلمات
تمام این دردها
تنها یک چیز را میخواهند بگویند:
من، از کودکی
به دنبال آغوشی بودم
که پیدا نشد…
پس برای خودم
آغوشی از کلمات ساختم.
و کاش روزی
یکی بیاید
که شعرم را بخواند
و بفهمد
این شاعرِ ساکتِ بیپناه
از پشتِ همهٔ بغضها
فریاد میزند:
«من هنوز دوست داشتنیام…
حتی اگر هیچکس
هیچوقت
مرا ندید.»
K