افسر رهبین
کوه خود را میشناسم سنگ خود را میشناسم
هر کجا باشم گُل فرهنگ خود را میشناسم
درهوای پاک یا آلودۀ هر کنج گیتی
بوی خاک سُچّه و بیرنگ خود را میشناسم
لابهلای سازهای سینه سوز روز گاران
نالۀ نای و خروش چنگ خود را میشناسم
بشکفد گر باغهایی از هنر پیرامنِ من
لالههای این دل دلتنگ خود را میشناسم
بر فرازای پُلِ چوبینِ خونینِ تمدن
تاپتاپِ گامهای لَنگ خود را میشناسم
دور تا نزدیکها در دامن گهنامهدزدان
سکّههای پُر زر و بیرنگ خود را میشناسم
بر سر این سرزمین آب و خاک و باد و آتش
اوّل و آخر دلیل جنگ خود را میشناسم
هی! نگفتم، بادههای دیگران مستم نسازد
من تب تریاک و بوی و بنگ خود را میشناسم
با دُرفش خونچکان و آسمانسای خراسان
فرّ و فرش افسر و افرنگ خود را میشناسم
در«سراندیب» خیال آوارهام قرآن گشوده
رام رام تشنهگان«گَنگ» خود را میشناسم
سجدهاشرا جز بهپای سرخ آزادی نریزد
من جبین ترش و تلخ آهنگ خود را میشناسم
S