اگر پشت دوربین چشمهایم میایستادم
به کجا باید تنظیم میکردم؟
به نقطهای دور،
یا به جزئی کوچک که در سایه پنهان است؟
دلم میخواست دنیا را رنگی ببینم،
نه آنطور که هست،
که آنطور که میتواند باشد؛
رنگی که مرا از خودم جدا کند،
یا شاید برعکس،
مرا دوباره به خودم برگرداند.
چه باید دید؟
آنچه میگریزد،
یا آنچه همیشه در قاب میماند؟
کندیِ این چرخش،
نه پایان است،
نه آغاز،
فقط سرابیست
که هر بار،
چشمهایم را به پرسشی تازه میکشاند.