م

گرفتار

گرفتار

هستیم گرفتار غمت نیست دوایی

از هجر تو آمد به سر من چه بلایی

در خلوتم آرام شوم از غم عشقت

وقتی که به یاد تو کنم زمزمه هایی

حالا که پر از شیب و فراز است ره عشق

چون طی کنم این راه خودت گو به چه پایی؟

اما چه کنم جاذبه ی عشق تو آورد

ما را به همین راه به شور و به هوایی

دیدم اثر و خاصیت اشک همین ست

کرده ست مصفا دل ما را چه صفایی

هم غربت و هم درد،هم سوز و تمنا

ای عشق مرا میکشی آخر به چه جایی؟

مردساده