K

هنگامی که آخرین پرتوهایِ زرینِ خورشید، قامتِ دشتِ مغرب را بوسید و رختِ غروب…

هنگامی که آخرین پرتوهایِ زرینِ خورشید، قامتِ دشتِ مغرب را بوسید و رختِ غروب پوشید، آخرین شعله‌یِ امید در اعماقِ جانِ من نیز به خاموشی گرایید. گویی عالم، در آنی موهوم، در خلسه‌ای سرد و بی‌انتها فرو رفت. دستانم، که روزی پناهگاهِ گرمایِ وصال بودند، اکنون به سرمایِ عدم مبتلا گشته، در جستجویِ آن لمسِ گمشده‌ای بودند که دیگر از جنسِ بودن نبود. هر دم، رنجِ خاطراتی که چون خنجری سرد بر دل می‌نشست، جانی تازه می‌یافت و هر نفس، آهی بود که در هوایِ سردِ فقدان حل می‌شد. دیگر نه فریادی از گلو برمی‌خاست و نه ناله‌ای؛ تنها بغضی سهمگین در گلوگاهِ سکوت، و اشک‌هایی که چون مرواریدهایِ گرانبها، بی‌صدا بر گونه‌هایِ یخ‌زده می‌لغزیدند. هر قطره، شهدی بود از عشقی که به تلخیِ مرگ دچار شده بود. چگونه می‌توان روحِ سرگردان را به آرامشِ فردا دعوت کرد، هنگامی که خاطره‌یِ آن صدا، آن نفس، آن نگاهِ یگانه، چون شبحی ابدی در کنجِ دل لانه کرده است؟ در این وادیِ متروکِ هستی، جز پژواکِ اندوه‌هایِ بی‌پایان، چیزی باقی نمانده است و من… من، تنها وارثِ این عشقِ نامراد...