حسادت می کنم
با آهِ دلم بگیرید آن رخِ زیبا را
که چشمانش در دمی، دلِ ساکتِ مرا ربود
حسادت میکنم از نسیمی که صبحگاهان
بر پوستِ گرمش میگذرد، آرام و بیصدا
حسادت میکنم از قطرهٔ شبنمی که مینشیند
بر گیسوانِ مشکینش، مثل بوسهای کوتاه
حسادت میکنم از جامهٔ حریری که تنش را
در بر گرفته، نزدیکتر از دستِ من به او
حسادت میکنم حتی از خودم، از این نفسِ داغم
که میترسم با یک دم، آزارش دهم، دلِ نازنینش را
K