A

جماعت غالبا ... 🌹

جماعت غالبا ... 🌹

پلنگ در بیشه و گربه به ایوان

اگرچه هر دو را گویند حیوان

مبین که گونه را یک باشد انسان

دو صد رو هر کدام پیدا و پنهان

به یک تعریف تو خوشحال گردند

به سر گیج و خوش و بی حال گردند

به روز دیگرش گر نقد کردی

به ناله بشنوی بی‌رحم و سردی

قریب جمعیت بی عقل و هوشند

سوال بسیار پرسند کم نیوشند

به ظاهر گرچه بیداری بجویند

ولی از خواب خود هرگز نگویند

مشو خوشحال چون اهل سوالند

که در پاسخ همانقدر بی‌خیالند

به هر پرسش ز تو باشد هدف این

که گیرند از شما تایید و تمکین

که گر هر پرسشی از قلب برخاست

نگهدارد تو را از چپ و از راست

همین پرسش بدارد نقش استاد

جوابش ور نه چون باری به خر باد

مشو راضی به هر کس هر نظر داد

که بینش ، از نظر ها باشد آزاد

همه فکرند و اعتقاد و باور

همه آمده از افراد دیگر

تو را باید سوالت محو گردد

بر این دانش قرضی باش سرحد

نه اینکه بیشتر باید بدانی

که بیرون از تو کی باشد جهانی

همین دانش تو باشد قضاوت

که چون سدّی ببسته چشم حکمت

اگر چیزی برای تو مهم است

کجا آن را سپاری دست هرکس

به هر چیزی که خود زحمت کشیدی

تو در آن ارزش و معنی بدیدی

بهای هر چه را خود داده باشی

بدست آورده ای با هر تلاشی

کجا آن را به هر کس میسپاری

دهی آن را تو دست هر حماری

تو گر از درد دندان هم بمیری

به نزد دکتر اطفال میری؟

اگر در خانه شیر آب نم داد

به غیر از لوله کش گیری تو امداد؟

اگر طفل تو تب کردست و گریان

توکل میکنی بر دین و ایمان ؟

چو بچه گربه ای در خانه داری

سفر رفتی به هر کس میسپاری؟

ز ناچاری چو بر همسایه دادی

به هر روزش نخواهی کرد یادی؟

تو همسر می سپاری بر رفیقت ؟

که جای من بر او میکن محبت

★ ★ ★

جماعت غالبا  بی عقل و هوشند

سوال بسبار پرسند کم نیوشند

سخندانان همانا جاهلانند

خردمندان فرزانه خموشند

از این رو در نظر دیوانه آیند

نه چون دیوانه‌ها در جنب و جوشند

غریب مردمان تیز و زرنگند

سوالات شب قبر می‌فروشند

به نام یک خدا در جنگ نفسند

هزاران نام بر یک ننگ پوشند

ز باورهای خود شمشیر سازند

کنون باور به یکدیگر فروشند

از این رو جاهلان قرن قبلند

که جای خود به یکدیگر بکوشند