جان من
جان من بیا که گفتنی ها دارم در دل
جان من بگو کجا رفته ای؟ کجا هستی؟ کجا پیدایت کنم؟
هیچ نشان از تو نیست هر کجا رفتم هیچ را دیدم
هر کجا رفتم گفتند تو دیوانه ی
جان من آیا من برای تو کم بودم و یا برایت زیاد؟
جان من شاید تو نباشی ولی من تنها نیستم
در تنهایی نیز با تو هم کلامم
در خواب نیز در کنارت
مهم نیست گر مرا دیوانه گویند آنها میخواهند تورا فراموش کنم
مگر خاطره ها فراموش میشوند هههه من باید آنها را دیوانه گویم
.آنها که تورا نمیشناسد آنها که تورا نداشتن
تو نگران دیوانگی من نباش من فقط با تو دیوانه هستم
جان من همه گفتند تو برنمیگردی تو نمیتوانی برگردی بازهم مشکلی نیست من که میتوانم بیایم
جان من نفس هایت حبس شده ست قلبت دیگر نمیزند تنت دیگر گرم نیست چشمانت دیگر مرا نمیبیند پس چرا من میبینمت هر شب در خواب با تمام وجود؟