جنون
در امتداد گیسوی تاریکت و
بامداد خمار نگاهت و
کویر تنت
پیاده ای غمگین باقی خواهم ماند
و برای رسیدن به سرخی لبانت
خون ها می ریزم
اما این رسم عاشقی نیست
که من باشم و من، و تو باشی و او
که من باشم و غم ، و تو باشی و او
که من باشم و کنجی تاریک و تو باشی و آغوشی بیگانه
من پیری جوان باشم و تو جوانی ات با او
سیاه چال نگاهت را آرزو میکنم
که پرتگاه آرزو های من است