خداباور و ناباور یک هستند
خدا ناباوران دیوانگانند
که چیزی نیست و ناباور بر آنند
اگر دانی که چیزی در جهان نیست
چه مثبت یا که منفی، باورش چیست؟
صدای باد شب چون ناله پیچید
که تنها مانده، از نابوده ترسید
به آن نابوده چون جان داد با ترس
به ترسش خلق کرد از هیچ کس ، کس
چو مخلوقش نمیدید ، بیش ترسید
به انکارش کمر را بست و کوشید
که من باور به خلق خود ندارم
فلان ناباورم دانش مدارم
ندانست این که، هرجا رفت باور
رود ناباوری در قطب دیگر
به این گویند طرز فکر خطّی
که برگشتن بُود گر بوده رفتی
چو ناباور و باور خط و شیرند
یکی چون حذف شد ، هر دو بمیرند
اگر جانی بخواهد جان بگیرد
چو جان را کشت جانی هم بمیرد
ز هر سویی بخوانی دود ، دود است
چه فرقی دارد این قولِ که بودست؟
به تاریکی یکی میگفت ، کوری
دگر گفتا که برقش نیست، کوری؟
یکی با چشم بسته گفت درست است
یکی گفتا که نه ، کوری نخست است
موافق چون شدی با هر چه دیدی
مخالف را درونش آفریدی
چو خورشید آمد و روزی دگر شد
نه از این یک نه آن یک را خبر شد
نه شب باور نه ناباور نمانَد
که قایق را دو پارو پیش راند
چو از تنهایی اش در ترس و تب بود
مخالف بِه، ز تنهایی به شب بود
اگر شب ناباور و باور به بحث اند
چون هر دو در شب تاریکِ ترسند
یکیشان گفت ترسِ من ز شب نیست
بگفتش دیگری اصلا که شب چیست
که صحبت در شب و شب زنده داری
به تاریکی دهد ترست فراری
یکی در نقش بی رنگی یکی رنگ
درونِ آینه با عکس خود جنگ
شنو این داستان از باب تشبیه
که والد ، کودکی را کرد تنبیه
بشین ساکت فلانی هست مهمان
بشد آزرده قلب کودک از آن
به انبار اندرون شد در بخود بست
ببست چشمان خود ،یک گوشه بنشست
سه ساعت در سکوت با چشم بسته
به لبخندی دو چشمش کرد خسته
صدای رفتن مهمان چو بشنید
ز انباری برون آمد و خندید
که برق خانه را بردم سه ساعت
به تاریکی بماندید ای جماعت
ازین پس هم مرا دعوا چو کردید
همه با من اسیر قطع برقید
چنان کودک که برق از چشم او بود
چو باور داشت ، شد راضی و خشنود
خدا باور و ناباور یک هستند
که هردو نفس خود را میپرستند
کسی در این میان فکر خدا نیست
به هر قیمت به نفس خویش راضیست
نه در فکر کسی جز خویش باشند
نه بهر خیر هم اندر تلاشند
که قطبیت به هر امری ضروریست
بدون سردی و گرمی دما چیست ؟
ولی هر دو به یک قایق نشستند
تناقض ها همان مکمل هستند
طنابی هست در دستان هر دو
یکی این سو کشد آن یک بدان سو
چو ملزومند و لازم بهر دیگر
یکی دیوار باشد آن یکی در
دو واژه که به هر یک هم خدا هست
همین یک اشتراک از واژگان بس
اگر دیدی کسی باشد در انکار
بود او ناخوداگاهش در اصرار
اگر دانی که پس ناباوری چیست؟
که گر دانا بُود از هر دو خالیست
کجا دیدی تو یک خورشید باور
خرد یعنی ز هر دو قُطب بگذر
چو نادانی و جاهل، پر ز دردی
ز نادانی به باور خوی کردی
Ari...🌹