🌹 کسی کو نیاموخت از روزگار
نیاموزدش هیچ آموزگار 🌹
این چه بیماری بود در آدمی
هرچه دستاورد پندارد کمی
نیک بنگر چیستی درد و غمی
دادهاند بر رایگانت مرهمی
نعمتت خواهی چو گیرد ازدیاد
نعمت و نعمت رسان را کن تو یاد
چون به نعمت بنگری چندان شود
ورنه اندک هم ز کف بیرون رود
خود ببین اول چه حاصل کردهای
جسم و جان از بهر چه پروردهای
از چه رو داری توقع از جهان
چیست خیر تو به خود یا مردمان
خود چه کردی بهر خود تا این زمان
که چنین ناراحتی از این و آن
رایگانت جان و جسم است و روان
رایگانها را چه کردی جز زیان
از هزاران بُعد و روح و کالبد
یک به تو بسپرده اند آخر چه شد؟
در دلی کان را تویی مسئول و بس
درد جز خود بوده اصلاً یک نفس ؟
زین همه بذری که استعداد بود
چند را کردی شکوفا بر وجود؟
بر خلایق چیستت خلاقیت
این کمیت را چه باشد کیفیت؟
گر شدی عاشق به شخص دیگری
منتش را هم سر او میبری؟
نام شغلت دادهای خدمت به خلق
پس چرا کامت به خدمت گشته تلخ ؟
مر خودت را گو به چه پروردهای
از زیان بر خویش و خلق افسردهای
در رقابت یا قیاس دائمی
و خساست و حسادت ظالمی
خلق را چند میگزی هی با زبان
نیش عقرب گشته آن اندر دهان
راستی را با دروغت فرق چیست
هرچه باشد سود تو آن گفتنی است
گو چه کردی که بخواهی در جواب
جز ضرر بودی و جز کار خراب؟
مستری داری و گر درمانگری
چیست حاصل گر خودت همان خری
معرفت بر خود ز خویش حاصل شود
از خودت یابی به خود هم خوب و بد
نیک بنگر خود چه داری داشته
تا به روی آن کنی انباشته ؟
اصل دردی خود چه درمان میدهی
کوری از خود بر که داری آگهی؟
ار هنوزت آگهی از خویش نیست
خانقاه مذهب خدا استاد کیست؟
اصل عرفان عیب خود انداختن
اندرون از غیر حق پرداختن
خویش را از نفس خالی ساختن
خانه از نامحرمان پرداختن
کس نگویت راه عرفان پیش گیر
سالکی شو و از پی درویش گیر
از قیاس و خشم و خسّت یا حسد
رنج بی حد بر خود و عالم رسد
گر که میبینی به خود یا دیگران
تو به خود پرداز وانه این و آن
پس کمی آهستهتر باش و خموش
کم کن این اصرار چون اسب چموش
کم بگو این را بده آن نَه بَده
زندگی درس است چون دانشکده
بندگی با شرط و با مزد و طلب
روز خود را بیجهت کم دار شب
هرچه پنداری که داری از تو نیست
کار خود بنگر مگر آشفتگیست
تا که داری قرص نانی در شکم
شکر کن از معرفت نه بیش و کم
گر تو شاگردی جهان استاد توست
بایدت خوب و بدی از خویش جست
هر یکی زشتی که از من رخت بست
جز که خود بر عالم و آدم خوش است
گر بیابی از خودت عیب نهان
هم گلستان بینی اندر این جهان
گر که مشغولی به کار دیگران
عیب خودبینی به هر کس در جهان
آنچه را در دیگران بینی مدام
چون درون توست بشناسی به نام.
موی بشکافی به عیب دیگران
چون به عیب خود رسی کوری از آن
هر که دارد عیب و نقصی در نهان
زان ببیند عین آن را هی عیان
نقص هر کس بهر او چون چشم اوست
چشم ناقص نقص بیند هر درست
گر سرانگشتی به خاری یافت درد
هر کجایش مینهی فریاد کرد
گفت هرجا باعث درد من است
مرد و زن را بد شمرد و خوار و پست
گر که بیرون آوری آن خار را
در جهانت هم شود گل خارها