A

خودشناساندن به خلق از چشم خود افتادن است اختیار خویش را در دست هر کس دادن است…

خودشناساندن به خلق از چشم خود افتادن است

اختیار خویش را در دست هر کس دادن است

خوبی خود را عیان کردن به منت بر کسان

ذره ذره جیوه از آیینه صیقل دادن است

خصلت نیکو کمیّت نیست کاید در نظر

هر فضیلت مرد را چون دکمه ی پیراهن است

چشم تنگی که نبیند خیر خود در کار دوست

خشت اول دوستی را عین کج بنهادن است

گر نداند حد خود ابله دریغ از ناسزا

هرزه گوی تلخ را عین شهادت دادن است

دیگران گر کفر و گر مذهب بر ایشان عیب نیست

ارزش خود خواستن از دیگران عیب من است

هر کسی بیند به من هر آنچه در خود دیده است

دوستی کردن چه داند او که با خود دشمن است

جز توقع یا طلب کردن چه میداند گدا

پادشاهان میدهند اما چه جای ماندن است

باز کردی چون گره از پای خواب آلودگان

دلخوشی با حرف ایشان عهد با اهریمن است

دسترنج تو همان بِه تا شود مصروف خود

رو مشین با ابلهی کز دست خود نا ایمن است

همچو عیسی مُرده گر از نور قلبت زنده شد

مرده دل را قدر دانی نسبت مرد و زن است

بیجهت امیدواری بهر این مرده دلان

روشنایی را طلب کردن ز نور روزن است

او که قدر و ارزشی در خود نمیبیند بدان

ماندن با او فقط از شان خود کم کردن است

در پی آنکس که دائم گم کند سر رشته را

رفتنِ بسیار خود را عاقبت گم کردن است

A...