«کجـــا»
من کجا و آن کجا آن یارِ دل مستان کجا؟
من خراباتی ز بیدادم مرا جانان کجا؟
او خیالش را بُود در آسمان و من زمین
من چونان خاکم به راه و بنگرم آسمان کجا؟
در نگاهش آرزو را کرده چون پروازه شب
من ندارم آرزو بر من مه تابان کجا؟
او نشانده خنده هایش را به طاق هر دو لب
بر من است خنده حرام و آن لب خندان کجا؟
چون چراغی پر فروزان گشته و چون ماه شب
این منم تاریک و بر من حال خوشحالان کجا؟
او سرا پا غرق در باران و احساس خیال
چون منم همچون کویر و بر تنم باران کجا؟