«طاقرؤیا»
رفتیومنغرقدنیاییپرازطوفانشدمبادلافسرده ایپابنداینزندان. شدم
دوریتورنگشادیرازدنیایم ربود
درجوانیاحتیاجلطفاینوآن شدم
ازچهشدرؤیای باتوبودنم تاریک وتار
جسمدرمصراستوبادلراهیکنعانشدم
طاقرؤیاهایمناینگونهبیندرهمشکست
در کمین هستی خود آتشی پنهان شدم
بیخبر که تیشه را من میزدم بر ریشهام
ریشه خشکید و کنون تنهای این دوران شدم
بر بهار آرزوهایم خزان رحمی نکرد
غنچه نشکفتهای بودم چنین بیجان شدم
عشق و رویاهای رنگارنگ من پژمرد و رفت
با دلی صد پاره از غم لایق درمان شدم
روزگاری طاق فخرم را به دریا هدیه می دادم
با لبی خشکیده اکنون احتیاج قطرهای باران شدم
بس که دل شد فرش راه هر رفیق بیوفا
این چنین در گوشه تنهاییام پنهان شدم
(همایون) بر دلم صد زخم ناسور از بهار آرزوست
دل بریدم از بهار و خسته از یاران شدم
همایون پارسا تابستان ۴۰۴ تهران ورامین