«زندگی با طعمِ چایِ بیقند»
زندگی را باید مثل چای نوشید؛اولش داغ است، وسطش تلخ، آخرش یا قند میخواهد یا صبر.
ما اما استاد قند نداشتنیم،
تلخی را هورت میکشیم و میگوییم: «عیبی نداره، تجربهست!»
دیروز با خودم قرار گذاشتم آدمِ منظمی باشم؛
امروز یادم رفت چه قراری گذاشته بودم.
اصلاً زندگی همین است:
برنامهریزی حرفهای برای بههمریختگیهای غیرحرفهای.
ما نسل «بعداً درست میشه»ایم؛
بعداًی که یا نمیآید
یا وقتی میآید که دیگر حوصلهاش رفته.
ولی باز لبخند میزنیم،
چون اگر نخندیم، قبضها جدیمان میگیرند!
در نهایت فهمیدم
آدم باید گاهی به خودش بخندد
تا دنیا زحمتش را نکشد.