T

لحظه ای که جهان ایستاد و تماشاکرد

لحظه ای که جهان ایستاد و تماشاکرد
غروب که رسید، لحظه‌ای جهان آرام ایستاد و تماشا کرد؛
انگار همهٔ هستی نفسش را در سینه حبس کرده باشد
تا مبادا صدایی، شکوه آن دم را بر هم بزند.

خورشید، خسته از راهی که پیموده بود،
بر لبهٔ افق لغزید،
در قایقی از نور افتاد،
سنگین شد
و آرام‌آرام
به ژرفای رودخانه پیوست.

آب، آن گوی آتشین را در آغوش گرفت
و موج‌ها، آهسته و بی‌صدا،
آخرین روشنایی روز را با خود بردند.

در آن لحظه،
نه زمان می‌گذشت
و نه دل می‌توانست از تماشا دل بکند؛
لحظه‌ای که جهان ایستاد
تا غروب را بهتر بفهمد.

---