لوزا ؛
پناهگاه من !
ورای خیال های شبانگاه!
انتهای قطره نور !
تو را اما چرا با من چنین خواب و خیالی بود؟
لوزا ؛ درد نشانت را بر استخوانش میپوشاند
و کاش درمانی بود راهی بود
گریز از تو باره ای میخواهد چو رخش
منی میخواهد چو رستم !
ماوایی میخواهد چو دشت
لوزا سوز آن آتش ,امروزِ تو را میسوزاند
فردای مرا
و چشمه این قهر چشمان تو را میخشکاند
ریشه مرا
لوزا پایان من در آغاز تو دمیده
و این دم دود داغ سینه را دارد...
S