ماجرای من و تو، باورِ باورها نیست
ماجراییست که در حافظهی دنیا نیست
نه دروغیم، نه رویا؛ نه خیالیم، نه وَهم
ذاتِ عشقیم که در آینهها پیدا نیست
تو گُمی در من و من در تو گُمم؛ باورکن
جز دراین شعر،نشان و اثری از ما نیست
شب که آرامتر از پلک تو را میبندم
با دلم طاقت دیدارِ تو تا فردا نیست
من و تو ساحل و دریای هَمیم، اما نه!
ساحل اینقدر که در فاصله با دریا نیست...
A