من با تو احوال قشنگی داشتم
هر روز من لبریز از احساس
این دل همیشه پرزنان در آسمان تو
درراه عشق تو بودم مادام من لبریز از وسواس
عشق تو دنیای مرا محدود چشمت کرد
عشق تو چشم و گوش من را برد
عشق تو آن رسوای بدنامِ جهانم کرد
عشق تو عقل و هوش من را برد
من با تو احوال قشنگی داشتم
خوشبختترین مرد در جهان بودم
عشقت دواند در عمق جانم ریشههایی سخت
عاشقتر از عاشقترینها آن زمان بودم
از عشق قصری ساختم بر قلهء دنیا
من شاه عشق بودم تو بیبی دلم بودی
من مثل دریا و امواجش،تو ساحلم بودی
با دلرباییها و طنازی،لحظه به لحظه قاتلم بودی
تا اینکه رفتار تو دیماه شد
از سردیات دنیای من لرزید
در سینه قلب من گواهیهای بد میداد
تا اینکه فهمیدم که دنیای منم هرزید
قلب و غرورم همره هم سخت بشکستند
این کار تو صد سال پیرم کرد
حالا شدم آن مردهای که میکند حرکت
آخر خیانتهای تو از خویش سیرم کرد
درماندهام در پاسخ این پرسش در سر
سرتاسر دنیای من را از چه تو ویران نمودی
غیر از محبت من مگر کار دگر کردم
سرسبزی اردیبهشتم را چرا آبان نمودی
من حتم دارم در کنار هم نخواهی دید
تو عاقبت و عافیت در روزگار خویش
یا گر تو از دنیای خود خیری ببینی
مرتد شوم با بتپرستان میشوم هم کیش
شعر ؛ الف _ نادری
A