A

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ مرو راهی که پایت را ببندند مکن کاری که هشیاران بخندند گه تدبیر،…

‌ ‌ ‌ ‌ ‌

مرو راهی که پایت را ببندند

مکن کاری که هشیاران بخندند

گه تدبیر، عاقل باش و بینا

ره امروز را مسپار فردا

بکوش اندر بهار زندگانی

که شد پیرایهٔ پیری، جوانی

حساب خود، نه کم گیر و نه افزون

منه پای از گلیم خویش بیرون

اگر زین شهد، کوته‌داری انگشت

نکوبد هیچ دستی بر سرت مشت

چه در کار و چه در کار آزمودن

نباید جز بخود، محتاج بودن

هر آن موری که زیر پای زوریست

سلیمانیست، کاندر شکل موریست
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 
مرو راهی که پایت را ببندند
مکن کاری که هشیاران بخندند

گه تدبیر،…